تبليغاتX
نشریه دانشجویی سمر

از قضای روزگار برعکس همیشه به اتوبوس می رسم. کمی به هم خیره خیره نگاه می کنیم و بعد یخمان وا می رود، می خندیم و لبمان به سلام نیم بندی تر می شود. ورودی 85 انسان شناسی است. کم کم حرفمان می آید و از واحدهای اختیاری تا استادها و امتحانها و... لای بحث ها رژه می رویم...وسط همین حرفهاست که ماجرای خودکشی را می فهمم، بماند که هرچه نشانه می دهد یادم نمی آید که را می گوید و او سر تکان می دهد که طبیعی است، دوستان زیادی نداشت. تمام ترافیک تا خانه را با حال گرفته، کز می کنم میان جمعیت اتوبوس و... به خانه می رسم. خبر را جهانی می کنم و بعد چند روز لای کتابها و جزوه ها یادم می رود...

"در اعتراض به ساختارهایی که ما را..." زیرش هم یک طومار برای امضا و اعلام حمایت و... دهن کجی می کند. صدای نعره های معترض گوشم را پر می کند: " در این که دانشگاه تونسته ما رو به لجن بکشه شکی نیست..." کسی هم در آن میانه قرآن می خواند، تست معارف بود سال کنکورمان به گمانم: " ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم..."

زهرا شهرزاد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بسیج دانشجویی در چهارشنبه 1387/12/21 ساعت | لینک ثابت |